امام حسين (عليه‏السلام) فرمودند:

إنَّ حَوائِجَ النّاسِ اِلَيكُم مِن نِعَمِ اللّه‏ِ عَلَيكُم فَلاتَمَلُّوا النِّعَمَ ؛

نياز مردم به شما از نعمت هاى خدا بر شما است ؛ از اين نعمت افسرده و بيزار نباشيد .

                                                                            [ بحار الانوار ، ج 74 ، ص 205 ]

   


       ما همه شیریم، شیران علم                        حمله مان از باد باشد دم به دم

      حمله مان پیدا و، ناپیداست باد                     جان فدای آن که ناپیداست، باد

                                                                                                مولوی بلخی

طنز چیست ؟ / عمران صلاحی



  محمد حسینی :  مقاله ای که از عمران صلاحی  می خوانید ، یادگار  کتابی است كه قرار بود به مناسبت تعیین قزوین به عنوان شهر طنز ایران  منتشر شود كه نشد . و بعد  می خواستم مقاله عمران را در جلسه رونمایی تازه ترین کتابش  « تاریخ شفاهی ادبیات »، بخوانم که آن هم نتوانستم. این است كه روی سایت گذاشتم .

 عمران صلاحی : هر اصطلاحی را با ضد آن بهتر می توان شناخت و تعریف کرد. در ادب کهن، برای مضاحک دو اصطلاح بوده است: هجو و هزل. هجو، ضد مدح است و هزل ضد جد. به عبارت دیگر، هدف هجو انتقاد است و هدف هزل، شوخی. با این توضیح که آن انتقاد و این شوخی بیش تر جنبه شخصی و خصوصی داشته است.

وقتی هجو از حالت شخصی در می آید و جنبه عام به خود می گیرد، تبدیل به طنز می شود. وقتی هم هزل از دایره محدود و خصوصی اش در می آید، تبدیل به فکاهه می شود. در ادب کهن به هزل معتدل، «مطایبه» می گفتند که خیلی نزدیک به فکاهه امروز است.

برای این که خواننده گیج نشود ، خیلی خلاصه عرض می کنم که طنز، شکل تکامل یافته هجو است و فکاهه شکل تکامل یافته هزل. آنچه این دو را به هم پیوند می دهد، عنصر خنده است. با این تفاوت که خنده طنز به خاطر انتقاد است و خنده فکاهه به خاطر شوخی.

در همین جا یادآوری کنم هر چیزی که بتواند انسان را بخنداند، ارزشمند است. خنده، جسم و روان انسان را تقویت می کند و او او را در برابر مشکلات مقاوم می سازد. همین جاست که آثار فکاهی هم ارزش پیدا می کند. بعضی ها فکاهه را در برابر طنز دست کم می گیرند. اما من یک فکاهه خوب را به یک طنز بد ترجیح می دهم .

اگر طنز بیشتر جنبه سیاسی و اجتماعی به خود می گیرد، فکاهه هم می تواند بعد فلسفی پیدا کند. طنز و فکاهه دوش به دوش هم حرکت می کنند و مضاحک را می سازند. خنده طنز، نیشخند است و خنده فکاهه نوشخند. جامعه بشری، هم به نیش احتیاج دارد و هم به نوش.


ادامه نوشته

ادبیات كودك‌ و نوجوان‌ ایران / مهدی‌ حجوانی‌



آثار مكتوب‌ تخیّلی‌ و هنرمندانه‌ای‌ كه‌ یا برای‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ نوشته‌ شده‌ باشد، یا، بدون‌ چنین‌ قصدی‌، چنان‌ خلق‌ شده‌ باشد كه‌ توجّه‌ و علاقة‌ آنان‌ را برانگیزد.
  با این‌ تعریف‌، ادبیّات‌ شفاهی‌، كه‌ درواقع‌ مادر ادبیّات‌ مكتوب‌ است‌، از محدودة‌ ادبیّات‌ كودك‌ و نوجوان‌ خارج‌ می‌شود. «تخیّلی‌ و هنرمندانه‌» بودن‌ این‌ ادبیّات‌ نیز، كه‌ بر جنبة‌ زیبایی‌شناختی‌، هنری‌ و خیال‌پردازانة‌ آن‌ در بازآفرینی‌ واقعیّات‌ تأكید دارد، آن‌ را از نوشته‌های‌ غیرتخیّلیِ وفادار به‌ ثبت‌ واقعیّات‌، به‌ قصد آموزش‌ یا ایجاد مهارت‌ در مخاطب‌، جدا می‌سازد.
  عبارتِ «برای‌ كودكان‌ و نوجوانان‌» هم‌ به‌ این‌ معنی‌ است‌ كه‌ آنچه‌ به‌صورت‌ مقاله‌ یا داستان‌ دربارة‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ نوشته‌ شده‌ باشد و مخاطب‌ آن‌ بزرگسالان‌ باشند و نثر و پرداختش‌ در خور فهم‌ بچّه‌ها نباشد، مصداق‌ این‌ تعریف‌ نخواهد بود.
  جملة‌ «چنان‌ خلق‌ شده‌ باشد كه‌....» ناظر بر آثاری‌ است‌ كه‌ نویسنده‌ برای‌ بچّه‌ها ننوشته‌، ولی‌ مخاطب‌ كودك‌ و نوجوان‌ پیدا كرده‌ و بعدها در حوزة‌ این‌ ادبیّات‌ راه‌ یافته‌ است‌؛ مانند  اولیور تویست‌  ، اثر چارلز دیكنز  .
  اغلب‌ متون‌ نظری‌ ادبیّات‌ كودك‌ و نوجوان‌ سرزمین‌ ما از این‌ نكته‌ غفلت‌ ورزیده‌ و این‌ ادبیّات‌ را صرفاً «نوشته‌ها و سروده‌هایی‌» دانسته‌اند كه‌ «ارزش‌ ادبی‌ یا هنری‌ دارند و برای‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ پدید می‌آیند» (نك‌:.میرهادی‌،«ادبیّات‌ كودكان‌ و نوجوانان‌»، ج‌ 2، ص‌ 164). در چنین‌ تعریفی‌، ادبیّات‌ كودك‌ فقط‌ به‌ ادبیّاتی‌ منحصر شده‌ است‌ كه‌ آگاهانه‌ و با قصد قبلی‌ برای‌ كودكان‌ و نوجوانان‌ نوشته‌ می‌شود، در حالی‌ كه‌ در تعریف‌ این‌ مقاله‌، ادبیّات‌ كودك‌ و نوجوان‌ ممكن‌ است‌ بدون‌ در نظر گرفتن‌ مخاطبان‌ كودك‌ نیز نوشته‌ شود و سپس‌ مقبول‌ آنان‌ بیفتد. به‌ عبارت‌ دیگر در این‌ تعریف‌، هر دو رویكردِ مخاطب‌ محور و ادبیّات‌ محور، كه‌ می ‌توان‌ آنها را با هم‌ تلفیق‌ كرد، اعتبار دارند. عدّه‌ای‌ نیز، در تعریف‌ ادبیّات‌ كودك‌، جوهرة‌ ادبی‌ آن‌ را انكار كرده‌ و برای‌ آن‌ شأنی‌ صرفاً ارتباطی‌ قائل‌ شده‌اند.از صاحبان‌ چنین‌ نظری‌، مثلاً، نیكولاس‌ تكر   (نك‌:.هانت‌، ص‌20) و سیّدعلی‌ كاشفی‌ را، در ایران‌، می‌توان‌ نام‌ برد(نك‌: كاشفی‌ خوانساری‌، ص‌ 19ـ29). در برخی‌ متون‌ قدیم‌تر، وقتی‌ كه‌ از ادبیّات‌ كودك‌ سخن‌ رفته‌ است‌، ادبیّات‌ را به‌ مفهوم‌ دوم‌ به‌ كار برده‌اند: «در فرهنگ‌ روان ‌شناسی‌ و آموزش‌ و پرورش‌، ادبیّات‌ كودكان‌ به‌ مجموعة‌ آثار یا نوشته‌هایی‌ (كتابها و مقالات‌) گفته‌ می‌شود كه‌ به‌ وسیله نویسندگان‌ متخصّص‌ برای‌ مطالعة‌ آزاد كودكان‌ تهیّه‌ می ‌شود و در همة‌ آنها ذوق‌ و سطح‌ نضج‌ كودكان‌ مورد توجّه‌ است‌ (شعاری‌نژاد، ص‌ 29).

 
ادامه نوشته

زبان فارسی، زبان جهان دانش / استاد فریدون جنیدی



جهانیان در این همگمانند که از دو سده پس از اسلام تا چندی پس از یورش مغولان، ایران کانون دانش جهانی بوده است و بسا از شاخه‌های دانش کنونی که در آن زمان درخشان به نیروی اندیشهء دانشمندان ایرانی به درخت دانش جهانی افزوده و بسا از چیستانهای دانش که برای ایرانیان گشوده شد، و چون این سخن آشکار است نیاز به شکافتن و بازنمودن ندارد، پس می‌باید که به گفتاری دیگر بپردازیم .

آن دانشمندان دفترهای خویش را برای آن که در امپراتوری بزرگ اسامی پراکنده شود، گاه به زبان تازی (که دستور و آئین نگارش و فرهنگ واژه‌های آن را خود پدید آورده بودند) می‌نوشتند و گاه اندیشهء خویش را به زبان فارسی  می‌آراستند.

نمونه‌های فراوان از نوشته‌های ایرانی در زمینه‌های گوناگون دانش جهانی بر جای مانده است که نشان از توانایی این زبان برای بازکردن دشواریهای رشته‌های دانش دارد اما پرسش شما این است که آیا زبان فارسی را توان آن هست که زبان دانش امروز جهان نیز شود!

1.      گنجینهء واژه‌های زبان پر بار باشد.

2.      در زبان، توانایی، برآوردن یا ساختن واژه‌های نو از پیوند واژه‌ها باشد.

3.      زبان ساده باشد.

4.      آئین و دستور زبان یگانه باشد و جدا آئینی (استثناء) در آن دیده نشود

5.      ریشه‌های کهن زبان شناخته شده باشد و پیوند واژه‌های تازه به ریشه‌های کهن روا باشد.

6.      پیوند زبان از دیگر زبانها، که در زمینهء دانش جهانی می‌کوشند گسسته نباشد.

7.      گویندگان به آن زبان، در درازنای زمان به ژرفا و گستردگی و باروری آن یاری رسانده باشند.

8.      زبان توان نگارگری در همهء زمینه‌های دانش جهانی را داشته باشد.

9.      زبان خوش آهنگ و زیبا باشد.

10.  سخنوران بزرگ به آن زبان نوشته و سروده باشند.

11.  داوری داوران بزرگ را برای برتری، داشته باشد.

و اکنون گاه آن می‌رسد که زبان فارسی را با این میزانها، بسنجیم!

1.      گنجینهء واژه ها:


ادامه نوشته

نگاهی به سبک، پیشینة آن در ایران و اروپا و اصول سبک شناسی شعر / مهدی باقری

سبک شناسی، از جمله علوم ادبی است که امروزه اهمیت خاصی دارد و یکی از شیوه های مهم برای پی بردن به ویژگیهای یک اثر و به دست آوردن معیاری از روش هنری یک هنرمند، تحلیل سبکشناختی آثار او بر اساس زبان و ویژگیهای ادبی و فکری است. در این جستار، نظرات مختلف صاحبنظران ایرانی و اروپایی و تعاریفی که از سبک دارند، مورد بررسی قرار گرفت. در مرحلة بعد، به ویژگیهایي که موجب ميشود تا اثر، هنری شـناخته شـود و بهوجود آورندة آن اثر، به عنوان صاحب سبک معرفی گردد، پرداخته شده است. از دیگر موضوعات مهم این پژوهش، پیشینة سبک شناسی علمی در ایران و اروپاست و در گام بعدی، دربارة معرفی سبک جمعی و شخصی و چگونگی شناسایی این دو نوع سبک که منوط به آشنایی با کدهای پیشین و پسین موضوعات مطرح شده میباشد و همچنین دربارة سبک به عنوان ابزار فردیت ساز، گفت و گو میشود و در مرحلة پاياني بازشناسی عناصر سبکی، به خصوص در حوزة زبانی و بلاغی مد نظر قرار گرفته است.

کلیدواژهها: سـبک، پیشینة سبک شناسی، اثر هنری، هنرمند ادبی، زبان معیار، زبانشناسی، زیباشناسی، شعر.

 مقدمه

سبک، نمودار گزینش و ترکیب شاعر و نویسنده از امکانات متعدد زبانی است. از دیدگاه تکنیکی، سبک یک هنرمند چیزی نیست جز آن شگردی که در آن، فرمهای هنری خویش را به کار میگیرد.

این علم، از جمله علومی است که علمای آن، با وجود تلاش نتوانستند تعریف دقیقي از آن ارايه كنند. در این جستار سعی میشود به پیشینهای از چگونگی این تلاش علما پرداخته شود.

سبک شناسی ادبیات، بخش پیچیده و ظریف و گستردهای از دانشهای ادبی است که پژوهشگر را به تشخیص و تمیز میان گونههای مختلف «بیان» در ادب یک ملّت و چونی و چگونگی آنها قادر میسازد. همین موقعیت ویژه است که همواره سبک شناسی را در معرض آمیخته یا مشتبه شدن با رشتههای گوناگونی از دانشهای دیگر قرار داده و سبب شده است که هر پژوهشگری سبک را از دیدگاه علمی موضع تخصصی خود بنگرد؛ در نتیجه، در هر دورهای یا به اقتضای دانشی، رنگ و انگ ویژهای به سبک شناسی زده میشود.

تمامی محققان پدیدههای سبکی، اثر ادبی، اعم از نظم و نثر را به عنوان موضوع مطلق پژوهش سبک شناسی و از اهداف مهم این علـم میشـمارند. در ایران، سبک شناسی، پیوندی ناگسستنی با نام محمد تقی بهار دارد. او نخستين كسي است که در ایران به صورت علمی به کاوش دربارة مسائل سبک شناسی سخن فارسی پرداخت. بعد از این استاد گرانمایه است که محققان ایرانی با بهكارگيري روشهای علمی که برگرفته از آموزههای علمی اروپاییان که پایهگذاران واقعی سبک شناسی علمی بودند، به این مسأله توجه کردند. یکی از مسائل مهم در سبک شناسی شعر، چگونگی شناسایی عناصر سبکی و تشخیص سبک فردی شاعر از نرم ادبی زمانة آن شاعر میباشد که این وظیفه خطیر به عهدة علم سبک شناسی است که در این جستار به شاخصهاي اصلی این شناسایی اشاره شده است.


ادامه نوشته



کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی                       چیزی که نپرسند، تو از پیش مگوی

دادند دو گوش و یک زبانت ز آغاز                                یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی

                                                                                                       خواجه نصیر توسی

کفش هایم کو؟/ کیومرث صابری

...كفش هایم كو؟!
دم در چیزی نیست.
لنگه ی كفش من این جاها بود!
زیر اندیشه ی این جا كفشی!
مادرم شاید این جا دیشب
كفش خندان مرا، برده باشد به اتاق
كه كسی پا نتپاند در آن

هیچ جا اثر از كفشم نیست
نازنین كفش مرا درك كنید
كفش من كفشی بود
كفشستان!
و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت...
پای غمگین من احساس عجیبی دارد
شصت پای من از این غصه ورم خواهد كرد
شصت پایم به شكاف سر كفش، عادت داشت...!

نبض جیبم امروز
تندتر می زند از قلب خروسی كه در اندوه غروب
كوپن مرغش باطل بشود .....
جیب من از غم فقدان هزار و صدو هشتاد و سه چوق
كه پی كفش، به كفاش محل خواهد داد
«خواب در چشم ترش می شكند.»
كفش من پاره ترین قسمت این دنیا بود
سیزده سال و چهل روز مرا در پا بود
«یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود»
دوستان! كفش پریشان مرا كشف كنید!
كفش من می فهمید كه كجا باید رفت
كه كجا باید خندید.
كفش من له می شد گاهی
زیر كفش حسن و جعفر و عباس و علی
توی صف های دراز
من در كله ی صبح، پی كفشم هستم
تا كنم پای در آن
كه به آن «نانوایی» می گویند!
شاید آن جا بتوان،‌نان صبحانه ی فرزندان را
توی صف پیدا كرد
باید الان بروم....اما نه!
كفش هایم نیست! كفش هایم...كو؟!

قلب مادر/ ایرج میرزا

داد معشوقه‌ به‌ عاشق‌ پیغام‌                   كه‌ كند مادر تو با من‌ جنگ‌

هركجا بیندم‌ از دور كند                           چهره‌ پرچین‌ و جبین‌ پر آژنگ‌

با نگاه‌ غضب‌ آلود زند                              بر دل‌ نازك‌ من‌ تیری‌ خدنگ‌

مادر سنگدلت‌ تا زنده‌ است‌                      شهد در كام‌ من‌ و تست‌ شرنگ‌

نشوم‌ یكدل‌ و یكرنگ‌ ترا                           تا نسازی‌ دل‌ او از خون‌ رنگ‌

گر تو خواهی‌ به‌ وصالم‌ برسی‌                  باید این‌ ساعت‌ بی‌ خوف‌ و درنگ‌

روی‌ و سینه‌ تنگش‌ بدری‌                        دل‌ برون‌ آری‌ از آن‌ سینه‌ تنگ‌

گرم‌ و خونین‌ به‌ منش‌ باز آری‌                   تا برد زآینه‌ ی قلبم‌ زنگ‌

عاشق‌ بی‌ خرد ناهنجار                           نه‌ بل‌ آن‌ فاسق‌ بی‌ عصمت‌ و ننگ‌

حرمت‌ مادری‌ از یاد ببرد                           خیره‌ از باده‌ و دیوانه‌ زبنگ‌

رفت‌ و مادر را افكند به‌ خاك‌                     سینه‌ بدرید و دل‌ آورد به‌ چنگ‌

قصد سرمنزل‌ معشوق‌ نمود                     دل‌ مادر به‌ كفش‌ چون‌ نارنگ‌

از قضا خورد دم‌ در به‌ زمین‌                      و اندكی‌ سوده‌ شد او را آرنگ‌

وان‌ دل‌ گرم‌ كه‌ جان‌ داشت‌ هنوز                اوفتاد از كف‌ آن‌ بی‌ فرهنگ‌

از زمین‌ باز چو برخاست‌ نمود                     پی‌ برداشتن‌ آن‌ آهنگ‌

دید كز آن‌ دل‌ آغشته‌ به‌ خون‌                      آید آهسته‌ برون‌ این‌ آهنگ

آه‌ دست‌ پسرم‌ یافت‌ خراش‌                       آه‌ پای‌ پسرم‌ خورد به‌ سنگ

حکایت/علیرضا قزوه

کنار این همه اصطلاح نو و تازه

کامنت،

 آندرلاین،

 اتساین و لینک

جایی هم برای گریه ی من بگذار

آن وقت از بیژنی سراغ بگیر

در کتاب کهنه خطی

که چشمانش را موریانه ها خوردند

و منیژه ای طلوع نکرد

نقّال ها یکی یکی مردند

و وبلاگ ها به روز شدند...

من سر نخورم که سر گران است                        پاچه نخورم که استخوان است

بریان نخورم که هم زیان است                            من نور خورم که قوت جان است

                                                                                                              مولوی

ما آمدیم و رفتیم/دکتر محمّد جعفر یاحقّی

من بين مادرم و عدالت, مادرم را انتخاب مي كنم.  ( آلبر كامو)

     اين سخن آلبركامو را نمي دانم دركجاخوانده و گمان كرده بودم كه او چقدر خودخواه بوده كه عظمت عدالت را نديده يا آن را كم رنگ ديده است. گاهي هم فكر مي كردم بي عدالتي را تجربه نكرده و يا زماني آن را گفته كه مادرش را بتازگي ازدست داده بوده است و گرنه چطور مي شود كه آدمي مثل كامو چيزي را، حتي اگر آن چيز مادر باشد، بر عدالت ترجيح دهد. حالا كم كم دارم به حرف كامو نزديك مي شوم. براي آن كه متوجه شده ام از ميان همه دلبستگيها مهر مادر و مهر به مادر در ميان همه ملل عالم بيش از هرچيز زبان زد و نامبردار است. مادر را چرا دوست مي داريم؟ معلوم است، خون و پوست و گوشت و بود و نمود ما از اوست و بعدهم خوي و خلق و تربيت و منش و كردار و شخصيتمان. وقتي زمزمه هاي محبت را در گوشمان فرو مي خواند تا آرام و آسان به خواب ناز فرورويم، وقتي كه با سماجت الفاظ را يك حرف و دو حرف بر زبانمان مي نهد تا گفتنمان بياموزد و بعد ها وقتي بكن و نكنها و حتي دعا و نفرينهايش ادامه مي يابد وما را به مكتب يا مدرسه مي گذارد و شب از كار و درس و مشقمان مي پرسد تا آن بعدتر كه براي بالندگي و كمال و حتي براي زندگي به ظاهر مستقل آيندة ما دل مي سوزاند، همه و همه مي تواند و مي توانست در استحكام آن رشته هاي محبت، مهم و سر نوشت ساز باشد. آري مادر را دوست داريم براي آن كه خودمان را دوست داريم، براي آن كه ما خود را ادامة وجود او مي بينيم. ما دو مادر داريم: مامِ تن و مام وطن. چه خوش افتاده است در زبان فارسي اين تعبير " مامِ وطن" و "مادرگيتي(دهر) "، نمي دانم آيا در زبانهاي ديگر هم از اين گونه تعبيرها هست يا نه؟ باشد يا نباشد مهم نيست در زبان اساطير كه زبان مشترك همه اقوام و ملل است، بهتر از اينش هست: "دياوس" خداي مشترك اقوام هند و اروپايي، با همسر خود زمين، جفت جدايي ناپذير " آسمان ـ زمين" را تشكيل مي داده است. اوّلين انسانها، نخستين بار در تن مادرشان زيستند، يعني در عمق زمين.

پيامبرسرخپوستان آمريكايي، اسموهالا(Smiholla ) از بيل زدن خاك سرپيچي كرد و گفت زخمي كردن، بريدن، پاره كردن و خراش دادن مادر مشتركمان با كاركشاورزي، گناه است. او مي گفت: از من مي خواهيد زمين را زيرو رو كنيم؟ آيا دشنه به دست گيرم و در سينه مادرم فرو برم؟ در اين صورت، آنگاه كه مرگم فرا برسد، او ديگر مرا در آغوش نخواهد گرفت. زمين ـ مادر" Terraـ Mather كه در اسطوره شناسي غرب زبان زد است، در واقع مي تواند بيان ديگري از " مام وطن" و در تعبير وسيعتر آن " مادر گيتي" و " مادر دهر" باشد.

بي خود نيست كه پروين دولت آبادي در شعر بلندي در وصف زن، پس از آن كه به زن بودن خود افتخار مي كند، مي گويد:

گرنشان من جويي، بي نشان بي نامم              در سفال چون خم، جوش و نوش آن جامم

من زغم، زمينم، خاك، با فروتني خوگر           اسم اعظمم خوانند، عشق جاودان مادر

اين مادر و آن زمين!  ما دو مادر داريم، دور از هم؛ يا نه در كنار هم. وقتي به آرامش مي انديشيم سر بر دامن هردو مي گذاريم و حس خوبي به ما دست مي دهد. اما وقتي مادر سر بر دامن زمين مي گذارد، يا نه وقتي زمين آغوش به روي مادر مي گشايد چطور؟ مادرِ زمين حسودي اش مي شود؛ او مي خواهد ما تنها سر بردامن،(يا نه، اينجا بر بالين) او بگذاريم. مي خواهد تنها خودش در انتظار ما باشد. پس با اطمينان آغوش مي گشايد و اين يكي را در خود فرو مي برد. دو مادر يكي مي شوند: اتحاد شومي كه تو را تنها مي كند. لحظة اتحاد دو مادر آه عجب سرد و دردناك است حتي اگر دريك روز بهاري به خرمي 26 فروردين باشد!