آن زن خطیر بود ...(برای سیمین بهبهانی)
آن زن خطیـــر بود که می فرمود : در خاطرم خطور ندارد مرگ
جایی که با غزل نفسم جاری است ، پروانه ی عبور ندارد مرگ
تا زنده ام به کسوت درویشی ، دور از من است ننگ بداندیشی
سرمستم از ترانه ی بی خویشی ، راهی مگر به گورندارد مرگ
تا داده ام جـــزای بــــــدی نیکی ، بی وحشت از تلافی تاریکی
حتی بـــه مــــن گرایش و نزدیکی ، از قرنهای دور ندارد مرگ
با هر غزل به سبک اهورایی ، بــا رنگ و بوی تازه ی نیمایی
اهریمن است و حسرت بینایی ، جـــــز دیدگان کور ندارد مرگ
در بیت بیت هر غزل نابم ، ازبس چــــراغ عاطفــــــه می تابم
شــــور «حیات طیّبه» می یابم ، آنجا که درک نور ندارد مرگ
هردم «خطی ز سرعت و از آتش» با رنگ اشتیاق رقم می زد
بر هر ورق ز دفتــــر عمر من ، کاینجا دل حضور ندارد مرگ
هشتاد و هفت سال شکیبایی ، در خانه ای به وسعت شیدایی
آموخت بـــر ســـریـــر توانایی ، آخر مـرا که زور ندارد مرگ
مردآفرین زنان دیارم را ، از من وصیت این که به صد معنا
وقتی عفـــاف باشد و استغنا ، در خانه ای ظهور ندارد مرگ.
عباس خوش عمل کاشانی
محمّدابراهیم خسروبگی